X
تبلیغات
مامی شوور سیزده ساله من
تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 0:55 | نویسنده : سارگل
اینجا وسط جهنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یک فروند سارگل سیاه بخت با شما صحبت میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

 مامی دو روز است که بهمراه خواهر شوهر باحال در خانه سارگل بسر می برد وقراره تا اخر هفته اینجا اتراق بفرمایند.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگر بعد از رفتن معظم له مامی عزیز تر از جانم سارگلی باقی مانده بود خدمت میرسم برای شرح ما الوقع.



تاريخ : جمعه سیزدهم دی 1392 | 18:43 | نویسنده : سارگل
پرستار دست به سر شد!!!طی یک سری از حوادث بسیار ناگوار دختر شرمنات مامی خودش می خواد بیاد مادرش رو پرستاری کنه!

 از شانس بد ما پرستار مامی افتاده بود پی یک سری کارهای اداری وهر روز به یک بهانه ای نمیومد.این باعث شد از هم عروسامون کمک بگیریم که صدایشون در امده ما پو.ل میدیم چرا خودمون هم اینجا الاف باشیم که البته حق داشتند.مخصوصا هم عروس کوچیکه که قبلا گفته بودم هووی هم عروس بزرگمونه خیلی زیر اب پرستار رو پیش شوهرش زد .



تاريخ : دوشنبه دوم دی 1392 | 21:17 | نویسنده : سارگل
بالاخره امسال موفق شدیم با تلاش وکوشش بسیار برای مامی یک عدد پرستار پیدا کنیم.جاتون خالی!!!!!!!!!!!!!!    

جاتون خالی!!!!!!!!  

اول اینکه با هزار بدبختی این پرستار نگون بخت رو پیدا کردیم!!مگه کسی حاضر میشد بیاد با یک پیرزن غرغرو زندگی کنه!!!

 با شووری راه افتادیم این خونه اون خونه دنبال پرستار.تا می فهمیدند با یک پیرزن نق نقو سرکار دارن عطا شو به لقاش می بخشیدند!!

الان ۱۵ روز که پرستاره میاد خونه مامی!!امار بیرون انداختنش توسط مامی از دستم خارج شده!!فقط می دونم صبح که میشه اگر شانس بیاره ودر خونه رو براش باز کنه!!به ساعت ۹نکشیده دختره با اثاثاش وسط کوچه شوت شده!!!بدبخت یا هرروز مهمان خونه منه یا مهمون هم عروس۳!!تا شووری بره یک فصل با مامی دعوا کنه ودوباره ما دختره رو ببریم سرکارش!!!

یعنی اوضاع ما حتی از قبل از اومدن پرستار هم بدتر شده!!می دونم که این وب قرار بوده طنز باشه ولی باور کن به حدی مامی با اعصاب ما بازی میکنه که دیگه حتی درحالت عادی نمی تونم بخندم چه برسه به نوشتن طنز!!

 حقیقتش بی چاره ودرمانده شدیم.اگر راهی به ذهنتون میرسه لطفا کمک کنید.

 هنوز نتونستم ارشیوم رو بازیابی کنم.امید کمی دارم برای بدست اوردنش.می دونم که دوستای جدیدی که میان اینجا از هیچی خبر ندارن.ولی قدیمها احتیاج به ارشیو ندارن!!!

 در هرصورت دوستان این مشکل من ومادرشوهر ۸۰سالمه که بسیار تحمل ناپذیر وبداخلاقه!!!

به همه تهمت دزدی میزنه حتی به تازگی به بچه هاش!!!بسیار بددهنه وکسی از زبان بدش در امان نیست!!چشم دیدن رفت وامدن خانواده های عروساش وبخصوص منو نداره وعلنا به اونها توهین میکنه!!وهمه فقط به احترام بچه هاش سکوت میکنن!!با اینکه بچه های بسیار خوبی داره البته به استثنای دختر کوچیکش که ۴۰سالست همه از احترام وخدمت چیزی درحقش کم نمیذارن!!!ولی اصلا قدر نمی دونه!!

 شش ساله که زمستون ها مریض ونیمه فلج میشه وعروساش ازش نگه داری میکنن ولی بجز فحش وناسپاسی چیزی دریافت نمی کنن!!

واقعا بی چاره ومحتاج کمک همه شدم شاید شما راهی بلد باشید که به ذهن ما نرسیده لطفا کمک کنید!!!



تاريخ : سه شنبه دوازدهم آذر 1392 | 9:34 | نویسنده : سارگل
بازم هواسرد شده ومامی افتاده توی رختخواب ودوباره پرژه مریض داری ما شروع شده با این تفاوت که امسال مشنگای پرستار تعدادشون نصف شده!!!!من وهم عروس ۳(همون که دخترخواهر مامیه)

 



تاريخ : شنبه دهم فروردین 1392 | 19:41 | نویسنده : سارگل
 

دوستان عزیز!!

ارشیوم رو از دست دارم ودیگه نمیخوام راجع به مامی چیزی بنویسم!!مامی دیروز بعد از اینکه احساس کرد حالش کاملا خوب شده دوباره شمشیر را از رو بست وبا حرفهایی که به من زد دلم روشکست وخوب حقم رو کف دستم گذاشت!!بهش گفتم:تا احساس کردی حالت خوب شده دنبال بهانه گشتی تا دوباره روال قدیمت را ادامه بدی!!دیگه تصمیم قطعی گرفتم براش کاری انجام ندهم وبه شووری هم گفتم!!حال مامی کاملا خوب شده ولی خوب میدونم دوباره باز هم بدحال وبیمارمیشه وبازم وابسته به یکی مثل من!!اگر باز برام برای پرستاریش فقط برای خداست!!

اواسط مریضی مامی بود که با حرفاش دلمو شکسته بود همون موقع که باز احساس کرده بود حالش خوبه واحتیاج به کسی نداره!!اونجا بود که احساس کردم من کاملا برای خدا از مامی پرستاری نمیکنم وشاید دلایل دیگه ای هم وجود داشته باشه وگرنه دلم اینقدر نمی شکست!ابه خدا گفتم از امروز فقط بخاطر خودته!!امتحانم کن!!وخدا از اون روز چندبار به طرق مختلف امتحانم کرد ومن امیدوارم که سربلند بیرون اومده باشم!

حالا دیگه مامی واقعا به کسی برای زندگی کردن احتیاج نداره وکاملا سالمه!!!من هم خسته شده بودم حسابی وتقریبا میشه گفت از خدام بود که مامی همچین عکس العملی نشون بده تا بتونم نفس راحتی بکشم!!امتحانات دخترم بعد از نوروز شروع میشه ودرسها فشرده میشن!!اباید بیشتر بهش برسم ودیگه رمقی برای رسیدگی به مامی نمیموند!!احتمالا خدا دلش برام سوخت که برای مدتی هرچند کوتاه منو از دستش نجات داد!!

 

دوستتون دارم٬عاشقتونم وهمتون رو بخدا میسپارم!!